تبلیغات
...welcome to dariushekabir - حرف دل . . . . .
سه شنبه 7 دی 1389

حرف دل . . . . .

   نوشته شده توسط: داریوش    

سخن اول : ......

  من عاشقم ، مرا غم سازگار است

 تو معشوقی ! تورا با غم چکار است

 

چشم های بارانی چقدر قیمت دارند؟ روزی که از نبودن آشنایی پشت پنجره آرام آرام فرو میریزند هنگامی که واژه تلخی را هر بار که به زبان میاوری بغض گلویت را میفشارد لحظه ای که سرد ترین جواب را از گرم ترین حادثه زندگیت به نظاره مینشینی و اندک جایی که نیاز داری تا کسی نباشد!تو باشی و خدا....... و ذکرهای زیر لبی که آرامت میکنند! با خود فکر میکنی.... وسعت دوست داشتن چقدر است؟ به اندازه مهربانی مادر به کودک ؟ به اندازه دست های گرم و آغوش باز یک پدر؟ به اندازه درد و دل با خواهری که چشم در چشمت دلسوزانه به فکر توست! یا برادری که حتی از دور ترین فاصله ها استواری فامتش دلت را آرام میکند! آری میخواهم بگویم اگر وسعت دوست داشن را بفهمی خانواده ای داری که که به اندازه تمام تعریفت ازعشق تو را لبریز از محبت میکنند ... .... ..... ...... و تا زمانی که چیزی را از دست نداده باشی به نبودن فکر نمیکنی! من میگویم و تو میشنوی !و تا انتها این قصه باقیست بی آنکه تو بدانی و من بخواهم.....


کد موزیک می خوای؟